
از درون به بیرون

«از درون به بیرون؛ معماری پیتر زومتور»
ساختهی ویم وندرس
جشنوارهی فیلم ونیز ۲۰۲۶
بگذارید دیگران دربارهی شما حرف بزنند و فیلم بسازند.
به گمان من، اتوبیوگرافی بیش از آنکه به سینما تعلق داشته باشد، به ادبیات نزدیک است. سینما فقط تدوین و پشتسرهمچیدن فوتیجهایی از خودمان نیست. فیلمسازی زمانی معنا پیدا میکند که جهان یک انسان ــ چه هنرمند باشد و چه دانشمند ــ از زاویهی نگاه انسانی دیگر دیده و روایت شود.
شاید به همین دلیل است که مواجههی ویم وندرس با جهان پیتر زومتور چنین تجربهی عمیقی میسازد: فیلمسازی که به معماری نگاه میکند تا نهفقط شکل بنا، بلکه احساس پنهان درون آن را ثبت کند.
«از درون به بیرون» حاصل بیش از چهارده سال همراهی وندرس با زومتور است؛ چهارده سال جستوجو برای یافتن راهی که سینما بتواند از سطح دیوارها عبور کند و به حافظهی نهفته درون فضا برسد. فیلم با استفاده از تصویر سهبعدی، معماری را از موضوعی برای تماشا به فضایی برای حضور تبدیل میکند. تماشاگر فقط ساختمانها را نمیبیند؛ در میان آنها راه میرود، فاصلهها را حس میکند و به نور، صدا، ماده و سکوت نزدیک میشود.
در یکی از صحنهها، مردی مقابل تابلویی در موزهی هنر لسآنجلس ایستاده بود؛ در فضایی که بنای تازهی آن را پیتر زومتور طراحی کرده است. پشت مرد به دوربین بود.
آنقدر هیجانزده شدم که ناگهان با صدایی نیمهبلند گفتم: «وای، خودشه!»
چند نفر دوروبرم چپچپ نگاهم کردند. وقتی فیلم تمام شد، پرسیدند: «چی شده بود؟»
گفتم: «خود ویم وندرس داخل قاب بود…»
هیچکس متوجه حضورش نشده بود. برای لحظهای شک کردم؛ شاید من هم فقط چیزی را دیده بودم که دلم میخواست ببینم. اما مطمئن بودم خودش است.
من آدمها و نامهایشان را به شیوهی خودم به خاطر میسپارم؛ آنها را به شکلی در ذهن و حافظهام ثبت میکنم که معمولاً نمیتوانم دلیلش را توضیح بدهم. حجم چیزهایی که در این سنوسال، در رشتهای نسبتاً تازه و در سالهای مهاجرت باید به خاطر بسپارم، بسیار زیاد است. شاید برای همین، ویم وندرس را گاهی بیشتر از چهرهاش، با قامت و لباسهایش به یاد میآورم: دستهایی که اغلب در جیباند، بارانی بلند و کفشهای همیشگیاش.
بله، اشتباه نکرده بودم. همان کفشهایی را به پا داشت که پیشتر در جشنوارهی برلین دیده بودم و بعد دوباره روی فرش قرمز ونیز شناختم. شاید او هم مانند من آدمِ تکرار است؛ تکرار عادتها، لباسها و چیزهای آشنا.
از اینکه در یک قاب چند خالق را کنار هم دیده بودم، حالم خوبِ خوب شد: نقاشی که اثرش بر دیوار مانده بود، معماری که فضای پیرامون آن را طراحی کرده بود و فیلمسازی که حالا هر دو را در قاب خود برای آینده ثبت میکرد.
معماری ذاتاً تاریخ است؛ گوشهای از تاریخ که در جغرافیایی ثابت شکل میگیرد و باقی میماند. معمار هرآنچه را در ذهن، احساس، گذشته و کودکی خود دارد، با چوب، سنگ، آهن، بتن و سیمان بر زمین ثبت میکند. شاید معماری برای بعضی از آنان نوعی مواجهه با حافظه باشد؛ جایی که زخمها، شادیها، ترسها و خاطرات میتوانند بیآنکه به زبان بیایند، در ماده، نور، فرم و فضای خالی خود را نشان دهند.
معمار وقتی خانهای را طراحی میکند، فقط به دیوارها، پنجرهها و نسبت میان فضاها نمیاندیشد؛ به زندگیای فکر میکند که قرار است درون آن شکل بگیرد. حتی به عشقهایی که در آن چهارچوب متولد میشوند و رشد میکنند. شاید به پیرشدن و مرگ آدمها در همان فضا نیز فکر کند؛ گویی روزی باید از درون و بیرون آن خانه خداحافظی کرد و کوچ کرد.
هر پنجره، راهرو، پله و گوشهی خلوت میتواند روزی بخشی از حافظهی عاطفی ساکنان آن خانه شود.
ما در خانهها فقط زندگی نمیکنیم؛ در آنها رؤیا میبینیم، عاشق میشویم، میترسیم، پیر میشویم و میمیریم. بنابراین معماری صرفاً ساختن یک کالبد نیست؛ طراحی ظرفی است برای زندگی و خاطراتی که هنوز به وجود نیامدهاند.
وندرس در این فیلم بناهای زومتور را به منظرههایی زیبا تقلیل نمیدهد. دوربین او به دنبال انسانهایی میگردد که از این فضاها عبور میکنند، در آنها کار میکنند، آنها را میسازند یا زندگیشان را با آنها قسمت میکنند. بدن انسان در فیلم به مقیاس معماری بدل میشود: صدای قدمها، لمس دیوار، مکث مقابل پنجره و تغییر نور بر چهره، معنای بنا را آشکار میکنند.
انتخاب سهبعدیبودن فیلم نیز صرفاً نمایش تکنیکی نیست. بُعد سوم به وندرس امکان میدهد فاصلهی میان انسان و فضا را به بخشی از روایت تبدیل کند. هندسه دیگر مفهومی انتزاعی نیست؛ به تجربهای جسمانی بدل میشود. دیوار به سوی ما میآید، راهرو عمق پیدا میکند و سقف بر بدن ما سایه میاندازد.
سینما تلاش میکند همان کاری را انجام دهد که معماری انجام میدهد: ساختن احساس از طریق فضا.
میشود بسیاری از آثار هنری جهان را از زمین جدا کرد، به کرهی ماه فرستاد یا در خلأ رها کرد، اما معماری هنری است که باید بر زمین بماند؛ خواه سالم و پابرجا، خواه سوخته، ویران یا متلاشی.
اهمیت آن شاید در همین ماندن باشد؛ حضوری گرهخورده به جغرافیا که پس از ساختهشدن وارد حافظه و تاریخ میشود. حتی وقتی خود بنا از میان میرود، جای خالیاش بخشی از تاریخ آن مکان باقی میماند.
بااینحال، فیلم فقط ستایش یک معمار نیست. پرسشی پنهان در دل آن وجود دارد: یک بنا پس از ساختهشدن به چه کسی تعلق دارد؟ به معماری که آن را تصور کرده، به کارگرانی که آن را ساختهاند، یا به انسانهایی که درونش زیستهاند، عاشق شدهاند، رنج کشیدهاند و خاطره ساختهاند؟
شاید پاسخ این باشد که معماری از ذهن یک نفر آغاز میشود، اما با حضور دیگران کامل میشود.
هنوز با خودم فکر میکنم کدامیک خلاقترند: فیلمسازی که میداند کدام زاویه، نور، فاصله و نگاه را برای آیندگان ثبت کند، یا معماری که فضایی میآفریند که سالها پس از او در تاریخ باقی خواهد ماند؟
چه خوب که قرار نیست میان آنها انتخاب کنیم.
من این فیلم را در جشنوارهی ونیز دو بار و پشت سر هم دیدم. فیلم بهصورت سهبعدی نمایش داده شد و چه خوب که اشکهای شوقم پشت عینک تیرهی مخصوص پنهان مانده بود.
هندسه و فیزیک، شیمی و موسیقی، در کنار یکدیگر تجربهای زیبا و عمیق برایم ساختند؛ تجربهای دربارهی فضا، حافظه، احساس و ماندگاری.
چند اثر مهم پیتر زومتور
حمامهای حرارتی والس، سوئیس ــ بنایی که گویی از دل کوه بیرون آمده است؛ جایی که سنگ، آب، بخار، صدا و دمای بدن به اجزای معماری تبدیل میشوند.
موزهی هنر برگنتس، اتریش ــ مکعبی از شیشه و بتن که نور طبیعی را جذب و پخش میکند؛ ساختمانی که در ساعتهای مختلف روز، چهرهای متفاوت پیدا میکند.
موزهی کولومبا، کلن ــ بنایی تازه که در میان و بر بقایای یک کلیسای تاریخی شکل گرفته است؛ معماری در اینجا گذشته را نمیپوشاند، بلکه اجازه میدهد زخم تاریخ همچنان دیده شود.
کلیسای برودر کلاوس، آلمان ــ فضای داخلی آن با استفاده از تنههای درخت بهعنوان قالب شکل گرفت و سپس آن تنهها درون بنا سوزانده شدند؛ آتش از نیرویی ویرانگر به بخشی از فرایند آفرینش بدل شد و رد خود را برای همیشه بر دیوارها باقی گذاشت.
کلیسای سنت بندیکت، سوئیس ــ بنایی چوبی در دامنهی کوه که آرامش آن از سادگی فرم و هماهنگی با چشمانداز پیرامون میآید؛ گویی ساختمان بهجای تسلط بر طبیعت، درون آن نشسته است.
یادمان استایلنست، نروژ ــ یادبودی برای قربانیان محاکمه و اعدام به اتهام جادوگری؛ راهروی بلند و معلق زومتور، در کنار اثر لوئیز بورژوا، حافظهی خشونت را به تجربهای جسمانی تبدیل میکند.
پاویون سرپنتاین ۲۰۱۱، لندن ــ دیوارهای تیره بازدیدکننده را از هیاهوی بیرون جدا میکنند تا ناگهان با باغی زنده در مرکز بنا روبهرو شود؛ سفری کوتاه از تاریکی به نور و زندگی.
پاویون صدای سوئیس، اکسپو ۲۰۰۰ هانوفر ــ سازهای از الوارهای رویهمقرارگرفته که معماری را با صدا، بو و لمس چوب پیوند میداد؛ بنایی موقت که تجربهی حسی آن فراتر از عمر کوتاه سازه باقی ماند.
گالریهای دیوید گفن در موزهی هنر لسآنجلس (LACMA) ــ بنایی که نمایش مجموعهی دائمی موزه را در یک سطح گسترده سامان میدهد و میکوشد ارتباطی آزادتر میان آثار، انسانها، نور و شهر ایجاد کند.
ویم وندرس و پیتر زومتور؛ دو خالق، دو زبان و یک جهان مشترک:
یکی فضا را میسازد و دیگری ماندنِ آن را در زمان ثبت میکند.


