top of page

کلوزاپی از چهره جنگ

  • Writer: Narges Samadi
    Narges Samadi
  • May 22
  • 5 min read

𝙲𝚘𝚠𝚊𝚛𝚍

𝙳𝚒𝚛𝚎𝚌𝚝𝚎𝚍 𝚋𝚢 𝙻𝚞𝚔𝚊𝚜 𝙳𝚑𝚘𝚗𝚝

𝙲𝚊𝚗𝚗𝚎𝚜 𝟸𝟶𝟸𝟼


لوکاس دونت در «Coward» یکی از غیرمنتظره‌ترین فیلم‌های جنگی سال‌های اخیر را ساخته است؛ فیلمی که آگاهانه از شکوه بصری و مقیاس عظیم رایج در سینمای جنگ فاصله می‌گیرد و جنگ جهانی اول را به تجربه‌ای کاملاً درونی، روانی و انسانی تبدیل می‌کند.


فیلم تقریباً بر پایه‌ی دو نوع قاب بنا شده است: کلوزآپ‌های فشرده و بسیار نزدیک از چهره‌ی سرباز «Pierre» و نماهایی مبتنی بر POV ( نمایی که او مینگرد ). دونت به‌ندرت میدان نبرد را در نماهای باز نشان می‌دهد. خبری از حرکت‌های عظیم دوربین، چشم‌اندازهای باشکوه یا طراحی پرهیاهوی صحنه‌های نبرد نیست. در عوض، دوربین تقریباً تمام مدت به چهره‌ی شخصیت اصلی چسبیده است؛ تا جایی که پوست، عرق، لرزش چشم‌ها و حتی تنفس او تبدیل به جغرافیای اصلی فیلم می‌شوند.


این تصمیم فرمال، «Coward» را به نقطه‌ای کاملاً متفاوت از بسیاری از فیلم‌های جنگی معاصر می‌برد. اگر آثاری چون «1917» جنگ را از طریق حرکت در فضا، landscape و مقیاس تصویر روایت می‌کردند، دونت جنگ را در صورت انسان جست‌وجو می‌کند. او میدان نبرد را حذف می‌کند تا نشان دهد جنگ واقعی، پیش از آنکه در خاک و جغرافیا رخ دهد، در بدن و روان انسان اتفاق افتاده است.


یکی از درخشان‌ترین انتخاب‌های بصری فیلم، زاویه‌ی دوربین در کلوزآپ‌هاست. زاویه‌های اندکی بالا، سایه‌ی چشم‌های سربازها را عمیق‌تر می‌کنند و نگاه‌ها را به خیره‌شدن‌هایی طولانی و سنگین تبدیل می‌سازند. در «Coward» نگاه‌ها صرفاً نگاه نیستند؛ حامل ترس، میل، خستگی، اضطراب و خشونت‌اند. انگار هر چشم، خود به میدان جنگی مستقل تبدیل شده است.


نورپردازی فیلم نیز به‌شدت کنترل‌شده و هوشمندانه است. تقریباً تمام صحنه‌های جبهه در گرمای آتش و انعکاس زرد، قهوه‌ای و نارنجیِ سوزان غرق شده‌اند؛ گویی خورشیدی دائمی و تب‌دار بر چهره‌ی سربازها می‌تابد. این گرما حس امنیت یا زندگی ایجاد نمی‌کند، بلکه فضایی از صمیمیتِ دردِ مشترک و تب‌زدگی جمعی می‌سازد. جنگ در «Coward» سرد نیست؛ نوعی تب جمعی است که آرام‌آرام بدن‌ها را می‌سوزاند.


در مقابل، هر بار که فیلم برای لحظاتی از فضای جبهه فاصله می‌گیرد، تصویر ناگهان سرد، تاریک و بی‌روح می‌شود. دونت با این تضاد رنگی، جنگ را نه صرفاً یک موقعیت تاریخی، بلکه حالتی روانی و حسی تصویر می‌کند؛ وضعیتی که حتی بیرون از میدان نبرد نیز انسان را رها نمی‌کند.


تدوین فیلم نیز برخلاف بسیاری از آثار جنگی، عصبی و chaotic نیست. کات‌ها آرام، نرم و کنترل‌شده‌اند؛ گویی فیلم نمی‌خواهد صرفاً هیجان جنگ را بازسازی کند، بلکه قصد دارد تماشاگر را وارد وضعیت ذهنی سربازها کند. همین ریتم آرام باعث می‌شود لحظات سکوت، نگاه و مکث، قدرتی بسیار بیشتر از انفجارها پیدا کنند.


اما شاید مهم‌ترین لایه‌ی فیلم، مواجهه‌ی آن با مفهوم masculinity و قدرت در جنگ باشد. «Coward» جهانی کاملاً مردانه را تصویر می‌کند؛ فضایی که تحمل درد، سرکوب احساسات و آمادگی برای خشونت بخشی از هویت سربازهاست. با این حال، فیلم به‌آرامی نشان می‌دهد آنچه این مردها را زنده نگه می‌دارد، نه خشونت بلکه هنر، موسیقی، اجرا و حس تعلق جمعی است.


در همین نقطه، شخصیت «Francis» به قلب انسانی فیلم تبدیل می‌شود. او با موسیقی، شوخی، theater، رقص و performance فضای سربازها را تغییر می‌دهد. حضورش فقط نوعی سرگرمی نیست؛ بلکه شکلی از مقاومت انسانی در برابر منطق جنگ است. او چیزی را وارد آن جهان می‌کند که خودِ جنگ تلاش می‌کند نابودش کند: لطافت، تخیل، بازی و intimacy.


اما نکته‌ی مهم‌تر اینجاست که آنچه این مردها را زنده، آرام و حتی سرگرم نگه می‌دارد، باز هم مستقیماً به خودِ مفهوم جنسیت بازمی‌گردد. گروه تئاترِ داخل پادگان با اجراها، رقص‌ها و لباس‌های زنانه، ناگهان فضای خشک و نظامی فیلم را وارد نوعی دوگانگی جنسیتی می‌کند. سربازهایی که تمام روز در خشن‌ترین شکل masculinity زندگی می‌کنند، شب‌ها مجذوب اجراهایی می‌شوند که بر پایه‌ی femininity، بدن، نمایش و بازی با هویت جنسیتی شکل گرفته‌اند.


دونت این اجراها را صرفاً به‌عنوان entertainment نشان نمی‌دهد؛ بلکه آن‌ها را به بخشی از سازوکار روانی بقا تبدیل می‌کند. انگار جنگ، مردانگیِ خشن و نظامی را تا مرز فروپاشی پیش برده و حالا همین بدن‌های زخمی برای زنده‌ماندن، دوباره به سوی لطافت، اجرا، بدنِ نمایشی و نوعی ambiguity جنسیتی بازمی‌گردند.


اجرا در جبهه جنگ ، فقط شکلی از سرگرمی نیست؛ فضایی موقت برای فرار از نقشِ «سرباز» است. لحظه‌ای که بدن‌ها می‌توانند از هویت سخت و خشن نظامی فاصله بگیرند و شکل دیگری از انسان‌بودن را تجربه کنند.


یکی از زیباترین ایده‌های فیلم، استفاده از آوازها و سرودهای دسته‌جمعی است. این صداها صرفاً entertainment نیستند؛ نوعی سازوکار روانی برای بقا هستند. سرودهای جمعی، سربازها را به یک بدن مشترک تبدیل می‌کنند؛ گروهی از انسان‌ها که تلاش می‌کنند پیش از بلعیده شدن توسط مرگ، هنوز چیزی شبیه زندگی را احساس کنند.


در یکی از مهم‌ترین تصاویر فیلم، دونت ناگهان زبان بصری اثر را تغییر می‌دهد. دوربینی که تا آن لحظه تقریباً تمام فیلم را در کلوزآپ‌های فشرده و خفه‌کننده نگه داشته بود، برای نخستین بار فاصله می‌گیرد و سربازها را در ترکیبی جمعی و آیینی نشان می‌دهد؛ تصویری که composition آن آشکارا یادآور نقاشی مشهور «Liberty Leading the People» اثر Eugène Delacroix است؛ یکی از مهم‌ترین سمبل های ‌انقلاب فرانسه .


نکته‌ی جالب‌تر اینجاست که در نقاشی مشهور دلاکروا نیز تقریباً تمام بدن‌های تصویر مردانه‌اند؛ بدن‌هایی زخمی، جنگجو و درگیر خشونت انقلاب. اما در مرکز تصویر، تنها بدن زنانه قرار گرفته است: زنی نیمه‌برهنه که پرچم را حمل می‌کند و به نماد آزادی، امید و حرکت جمعی تبدیل می‌شود.

پرچم در مرکز تصویر، بدن‌های مردانه‌ی فریادزن در اطراف و حرکت جمعی سربازها، ناگهان حس پیروزی، شور انقلابی و همبستگی را وارد فیلم می‌کند؛ انگار برای چند ثانیه، جهانِ خفه و تب‌دار «Coward» به تصویری از آزادی و امید تبدیل می‌شود. دونت در این صحنه، حافظه‌ی تصویری انقلاب فرانسه را به درون جنگ جهانی اول منتقل می‌کند؛ گویی سینما برای چند ثانیه تلاش می‌کند از دلِ ویرانی، دوباره امکانِ امید و جمع‌بودن را تصور کند.


اما دونت حتی این پیروزی را نیز کامل آشکار نمی‌کند. تپه و افقِ پشت تصویر، امتداد حرکت را پنهان می‌کنند؛ گویی خودِ فیلم می‌داند این لحظه‌ی triumphant موقتی و ناتمام است. اگر در نقاشی دلاکروا، بدن‌ها به سمت افق و آینده حرکت می‌کنند، در «Coward» افق پشت کوه و تاریکی مخفی می‌شود؛ انگار جنگ حتی لحظه‌های پیروزی را نیز نیمه‌خاموش و ناپایدار باقی می‌گذارد.


اهمیت این صحنه زمانی بیشتر می‌شود که به یاد بیاوریم فیلم تقریباً هیچ لانگ‌شاتی ندارد. دونت عمداً جهان فیلم را در کلوزآپ‌ها و فضاهای بسته حبس کرده است و در دو سکانس خیلی مهم ، از این زبان بصری فاصله می‌گیرد: نخست همین صحنه‌ی پرچم و شور جمعی، و دوم زمانی که شخصیت اصلی در را باز می‌کند و از خانه‌ای که در آن پنهان شده، به سوی تاریکی و شب تصمیم به فرار می‌گیرد.


این دو لانگ‌شات، هر دو به نوعی با ایده‌ی «خروج» و «امکان» پیوند دارند؛ یکی تصویری از میل به پیروزی و تعلق جمعی، و دیگری تصویری از فرار، تنهایی و ناپدید شدن در تاریکی. گویی جهان بیرون فقط در لحظاتی ظاهر می‌شود که شخصیت می‌خواهد از وضعیت موجود عبور کند؛ یا به سمت جمع حرکت کند، یا از همه‌چیز بگریزد.


در کنار این لحظات، تصاویر گورهای دسته‌جمعی و جابه‌جایی اجساد بارها تکرار می‌شوند. و شاید یکی از دردناک‌ترین ایده‌های فیلم همین باشد: به نظر می‌رسد دیدن جنازه‌ها برای سربازها دشوارتر از خودِ جنگیدن است. انگار انسان می‌تواند به خشونت عادت کند، اما هرگز به مواجهه‌ی مستقیم با مرگ عادت نمی‌کند. حمل اجساد و دفن دسته‌جمعی در فیلم حالتی آیینی پیدا می‌کند؛ گویی جنگ فقط با کشتن ادامه نمی‌یابد، بلکه با وادار کردن انسان‌ها به لمس و جابه‌جایی مداوم مرگ ادامه پیدا می‌کند.


در نهایت فیلمی درباره‌ی پیروزی یا شکست نیست؛ فیلمی است درباره‌ی بدن‌هایی که زیر نور سوزان جنگ، هنوز تلاش می‌کنند بخشی از انسانیت خود را حفظ کنند.


لوکاس دونت بار دیگر ثابت می‌کند که بیش از آنکه فیلمساز spectacle باشد، فیلمسازیِ احساسات شکننده‌ی انسانی است؛ کارگردانی که می‌تواند تمام جنگ جهانی اول را فقط در یک نگاهِ طولانی و خاموش خلاصه کند.

 
 
 

Comments


bottom of page