top of page

صندلی ، شاهد خسته !

  • Writer: Narges Samadi
    Narges Samadi
  • Jun 10
  • 9 min read

Updated: 5 days ago


1001 Frames

Directed by Mehrnoush Alia

Berlinali 2025


تأملی بر قدرت، تردید و انسان در «هزار و یک فریم»

«هزار و یک فریم» برای من بیش از آنکه فیلمی درباره یک کارگردان سینما و چند دختر جوان در یک تست بازیگری باشد، فیلمی درباره لایه‌های پنهان شخصیت انسان‌هاست؛ درباره قدرت، ترس، امید، تحقیر، مقاومت و فشارهایی که می‌توانند انسان را آشکار یا ویران کنند.

فیلم تقریباً به طور کامل بر پایه Point of View مرد پشت دوربین ساخته شده است. دوربین در بسیاری از صحنه‌ها ثابت می‌ماند و این ثبات فرمالیستی به شکلی هوشمندانه بر پایداری جایگاه قدرت تأکید می‌کند. آدم‌ها تغییر می‌کنند، زنان یکی پس از دیگری وارد قاب می‌شوند و از آن خارج می‌شوند، اما ارتفاع و زاویه نگاه ثابت می‌ماند. یکی از ظریف‌ترین تصمیم‌های فرمی فیلم همین است: وقتی زنان از صندلی بلند می‌شوند، نقطه دید تغییر نمی‌کند. گویی جایگاه قدرت ثابت است و فقط سوژه‌ها بر صندلی شاهد ، جابجا می‌شوند. زنان می‌آیند، دیده می‌شوند، قضاوت می‌شوند و می‌روند، اما نگاه همچنان پابرجاست.

تا جایی که در لحظات نادری که بخشی از دست مرد، سایه او یا حضوری گذرا از پشت دوربین وارد قاب می‌شود، تأثیری به مراتب هولناک‌تر از نمایش مستقیم او بر جای می‌گذارد. ما چهره او را نمی‌بینیم، اما حضورش را حس می‌کنیم؛ حضوری که مانند نیرویی نامرئی بر تمام فضای فیلم سایه انداخته است.

فیلم در ظاهر در یک اتاق کوچک رخ می‌دهد، اما آنچه در برابر ما قرار می‌گیرد بسیار فراتر از یک تست بازیگری است. هر شخصیتی که روی صندلی می‌نشیند، نه تنها برای یک نقش، بلکه برای حفظ هویت، عزت نفس و مرزهای شخصی خود نیز در حال آزمون دادن است.

این مصاحبه شغلی، یا شاید دقیق‌تر، این بازپرسی روانی، به کمک طراحی صحنه و لباس ، نورپردازی و ساختار صوتی فیلم، خیلی زود از محدوده یک استودیوی بازیگری فراتر می‌رود. هرچه فیلم پیش می‌رود، اتاق تست کمتر شبیه یک فضای حرفه‌ای و بیشتر شبیه اتاقی برای اعتراف، دفاع یا پاسخگویی به نظر می‌رسد. تماشاگر کم‌کم فراموش می‌کند که این افراد برای ایفای نقش شهرزاد آمده‌اند و احساس می‌کند با انسان‌هایی روبه‌روست که ناچارند از انتخاب‌ها، باورها، گذشته و حتی هویت خود دفاع کنند.


یکی از تأثیرگذارترین عناصر فرمال فیلم، صدای محمد عاقبتی است. صدایی که با سابقه طولانی او در تئاتر، حضوری فراتر از تصویر پیدا می‌کند. در بسیاری از لحظات، تنش نه از آنچه می‌بینیم، بلکه از آنچه می‌شنویم شکل می‌گیرد؛ از مکث‌ها، تغییر لحن‌ها و پرسش‌هایی که گاه بیش از پاسخ‌ها اهمیت پیدا می‌کنند. برای من این کیفیت صوتی یادآور جهان هارولد پینتر، به‌ویژه The Birthday Party بود؛ جایی که قدرت از خلال کلام، سکوت و کنترل گفت‌وگو اعمال می‌شود.

صدای یکنواخت کلیک و گاهی تایپ که در طول فیلم بارها تکرار می‌شود، به تدریج از یک صدای ساده فراتر می‌رود و به موتیفی روانی تبدیل می‌شود. برای من این صدا یادآور فضای یک دادگاه بود. گویی در گوشه‌ای از اتاق، قاضی یا منشی دادگاهی نشسته است و تمام اعتراف‌ها، دفاعیات، ترس‌ها و تردیدها را ثبت می‌کند. با همان سرعت. با همان بی‌طرفی سرد. بی‌تفاوت به سرنوشت آدم‌هایی که روبه‌رویش نشسته‌اند.

در کنار آن، صداهای تکرارشونده‌ای که گاه تداعی‌کننده ارسال فایل، انتقال تصویر یا ثبت اطلاعات هستند، حس نظارت و پرونده‌سازی را تقویت می‌کنند. تماشاگر کم‌کم احساس می‌کند که نه در یک تست بازیگری، بلکه در یک پرونده در حال شکل‌گیری حضور دارد.

در کنار صدا، کلوزآپ‌ها و زوم‌های پرتنش فیلم نیز نقش مهمی در ایجاد این اضطراب دارند. دوربین بارها ما را وادار به خیره شدن می‌کند؛ به چهره‌ها، به چشم‌ها، به اعضای بدن ، به مکث‌ها و به سکوت‌هایی که گاه از هر دیالوگی بلندتر فریاد می‌زنند. این نزدیکی مداوم آزاردهنده است، اما همین آزار ، بخشی از طراحی فیلم است. تماشاگر باید همان فشاری را تجربه کند که شخصیت‌ها تجربه می‌کنند. گویی دوربین نیز مانند مرد پشت قاب، آرام‌آرام به حریم شخصیت‌ها نزدیک می‌شود و مرز میان مشاهده کردن و دخالت کردن را از بین می‌برد.

اگر بخواهم تنها یک عنصر را پس از کارگردانی برجسته کنم، آن عنصر تدوین فیلم است؛ تدوینی که به شکلی نامحسوس اما خیره‌کننده عمل می‌کند. کات‌ها هرگز صرفاً برای عبور از یک شخصیت به شخصیت دیگر نیستند. هر زن ادامه زن قبلی است. هر نگاه ادامه نگاه قبلی. و هر اعتراف ادامه اعترافی دیگر. گویی فیلم به جای آنکه مجموعه‌ای از افراد مستقل را نشان دهد، در حال ساختن یک حافظه جمعی است. شخصیت‌ها عوض می‌شوند، اما تنش باقی می‌ماند. اعتراف‌ها تغییر می‌کنند، اما فشار ادامه پیدا می‌کند. تماشاگر هرگز فرصت فاصله گرفتن پیدا نمی‌کند. فیلم او را از یک زخم به زخم دیگر منتقل می‌کند، بی‌آنکه ریتم خود را از دست بدهد.


در میان تمام آدم‌هایی که وارد این اتاق می‌شوند و آن را ترک می‌کنند، یک عنصر بیش از همه در ذهن من باقی ماند: صندلی. صندلی، شاهدِ همیشه‌حاضر فیلم. آدم‌ها می‌آیند، می‌نشینند، بخشی از عمیق‌ترین زخم‌ها، ترس‌ها و آرزوهای خود را آشکار می‌کنند و می‌روند، اما صندلی همچنان باقی می‌ماند. گویی حافظه‌ای خاموش است که بار همه این اعتراف‌ها را بر دوش می‌کشد. جالب آنکه این صندلی نیز همیشه یکسان نیست؛ گاه فلزی، محکم و دسته‌دار است و گاه چوبی و شکننده. انگار خود آن نیز همراه با شخصیت‌ها تغییر می‌کند. برای من صندلی در «هزار و یک فریم» تنها یک وسیله صحنه نیست؛ شاهد خاموش تاریخی است که نسل به نسل تکرار می‌شود.

در فیلمنامه، گذشته هیچ‌یک از شخصیت‌ها به طور کامل در اختیار ما قرار نمی‌گیرد. ما هرگز همه چیز را نمی‌دانیم. هر شخصیت تنها بخشی از زندگی خود را آشکار می‌کند؛ بخشی از درد، بخشی از خاطره و بخشی از زخم. و باقی در سکوت دفن می‌شود.

برای همین، فیلم برای من درباره زنان یا حتی سینما نیست. درباره انسان است. درباره لحظه‌ای که انسان در موقعیتی نابرابر قرار می‌گیرد؛ لحظه‌ای که فردی دیگر اختیار انتخاب یا حذف او را در دست دارد و حالا باید تصمیم بگیرد چگونه واکنش نشان دهد. مقاومت کند؟ تسلیم شود؟ سکوت کند؟ یا خشم خود را آشکار سازد؟

این الگو فقط به سینما تعلق ندارد. در دانشگاه‌ها وجود دارد. در محیط‌های کاری وجود دارد. در خانواده‌ها وجود دارد. در روابط عاطفی وجود دارد. و در تمام ساختارهایی که یک نفر اختیار قضاوت، انتخاب یا حذف دیگری را در اختیار دارد.

هرچه فیلم پیش می‌رود، زنان حاضر در اتاق برای من کمتر به شخصیت‌های مستقل و بیشتر به نمایندگان تجربه‌های متفاوت انسانی تبدیل می‌شوند. آن‌ها تنها برای یک نقش به این اتاق نیامده‌اند، بلکه با تمام زخم‌ها، تربیت، خاطرات و میراث روانی زندگی خود وارد قاب می‌شوند. یکی مقاومت می‌کند. یکی مذاکره می‌کند. یکی سکوت را انتخاب می‌کند. یکی خشمگین می‌شود. و دیگری حاضر است هر قاعده‌ای را بپذیرد.

این تفاوت‌ها تنها تفاوت میان چند شخصیت نیست؛ تفاوت میان چند شیوه زیستن و چند تاریخ متفاوت انسانی است. جالب آنجاست که با وجود تمام تفاوت‌های ظاهری، فرهنگی و ایدئولوژیک، نوعی درد مشترک میان آن‌ها جریان دارد. دردی که از خلال کلمات بیان نمی‌شود، بلکه در نگاه‌ها، مکث‌ها و واکنش‌ها آشکار می‌شود.

شاید به همین دلیل است که فیلم تنها بر تماشاگران زن تأثیر نمی‌گذارد. تماشاگر مرد نیز به تدریج از جایگاه مشاهده‌گر فاصله می‌گیرد و خود را در نقش برادر، همسر، دوست، همکار یا پدر این زنان پیدا می‌کند. ما ناگهان وارد زندگی آن‌ها می‌شویم و بخشی از اضطراب و آسیب آن‌ها را با خود حمل می‌کنیم.

اما آنچه برای من جالب‌تر بود، این بود که این سازوکار تنها به کارگردان محدود نمی‌شود. حتی منشی جوانی که قدرتش قابل مقایسه با او نیست، از همان اختیار کوچک خود برای انتخاب، دسته‌بندی و قضاوت استفاده می‌کند. گویی برای قضاوت شدن لازم نیست با فردی مشهور یا قدرتمند روبه‌رو باشی. کافی است اهرمی هرچند کوچک در دست کسی باشد؛ گاهی یک پرونده، گاهی یک عکس و گاهی فقط یک کلیک. و چه بسا همین اهرم‌های کوچک، زخمی عمیق‌تر از بسیاری از قدرت‌های بزرگ بر جای بگذارند. در این فیلم حتی پیش از آنکه بازجویی آغاز شود، قضاوت شروع شده است.

در نگاه کلی فیلم، شخص پشت دوربین را نمی‌توان صرفاً یک کارگردان دانست. او برای من به نمادی از جایگاه قدرت تبدیل می‌شود؛ جایگاهی که می‌تواند در هر ساختار اجتماعی ظاهر شود: مدیر، استاد، سیاستمدار، پزشک، قاضی یا هر فردی که اختیار انتخاب و حذف دیگری را در اختیار دارد.

در عین حال فیلم او را نیز شخصیتی ساده ترسیم نمی‌کند. حضور زن سابقش، وعده‌های حرفه‌ای، روابط پیچیده و تناقض‌های رفتاری او پرسش‌های فراوانی ایجاد می‌کنند. او مردی است که ظاهراً هنوز از یک فقدان عاطفی رنج می‌برد؛ مردی که با وجود نفوذ، قدرت و حضور زنان مختلف در اطراف خود، همچنان از زخم‌های گذشته رها نشده است.

شاید به همین دلیل است که بارها از خود پرسیدم هدف واقعی او چیست؟ هنر؟ عشق؟ قدرت؟ تأیید شدن؟ یا کنترل دیگران؟

و هرچه فیلم جلوتر رفت، بیشتر احساس کردم که او بیش از خود زنان، به واکنش آن‌ها علاقه‌مند است: ترس، خشم، گریه، سکوت، مقاومت، التماس. گویی خود این واکنش‌ها بخشی از چیزی هستند که او در جستجوی آن است. و شاید به همین دلیل است که زنان مطیع کمتر از زنان مقاوم توجه او را جلب می‌کنند.

در میان تمام شخصیت‌های فیلم، دختر محجبه بیش از همه در ذهنم باقی ماند. نه فقط به دلیل داستانش، بلکه به دلیل تضادهایی که در وجود او جریان داشت. او زخمی عمیق را با خود حمل می‌کرد، اما همزمان نشانه‌هایی از آزادی و فردیت نیز در او دیده می‌شد. برای من حتی جزئیاتی مانند کفش‌های کتانی او در کنار چادرش معنایی فراتر از یک انتخاب ظاهری پیدا می‌کرد. گویی دو جهان متفاوت در یک قاب کنار هم قرار گرفته بودند.

شاید دردناک‌ترین لحظه حضور او زمانی بود که مرد تلاش می‌کند او را وادار به بازگشت به خاطرات و زخم‌های گذشته کند. در آن صحنه دوربین برای لحظاتی روی کفش‌های او مکث می‌کند. گویی رنج از چهره عبور کرده و به بدن رسیده است؛ به پاها، به کفش‌ها، به جایی که انسان روی آن ایستاده است. در آن لحظه احساس می‌کردم دیگر تنها با یک شخصیت روبه‌رو نیستم، بلکه با انسانی مواجه هستم که بار گذشته‌ای سنگین را حمل می‌کند؛ گذشته‌ای که حتی شیوه ایستادن او را نیز تغییر داده است.

از دیگر انتخاب‌های موثر فیلمنامه برای من حضور زن سابق کارگردان بود؛ شخصیتی که اتفاقاً تنها زن محجبه فیلم نیز هست. در فیلمی که مدام درباره انتخاب، آزادی، بدن، میل و قدرت صحبت می‌کند، ناگهان این شخصیت تبدیل به کسی می‌شود که بیش از همه ساختار قدرت را به چالش می‌کشد. حضور او تمام معادله را به هم می‌ریزد. زیرا مردی که تا آن لحظه در جایگاه انتخاب‌کننده قرار داشت، ناگهان در برابر گذشته خود آسیب‌پذیر به نظر می‌رسد. او که ظاهراً اختیار همه چیز را در دست دارد، هنوز نتوانسته از یک رابطه قدیمی عبور کند. و همین شکاف کوچک، ترک مهمی در تصویر قدرت مطلق او ایجاد می‌کند.

در همین جا بود که بارها به یاد Bitter Moon افتادم. نه به دلیل شباهت داستانی، بلکه به دلیل نگاه مشترک دو اثر به قدرت؛ به اینکه چگونه انسان می‌تواند در جستجوی کنترل دیگران باشد و همزمان اسیر همان میل به کنترل شود.

جالب آنجاست که گاهی با خود فکر می‌کردم اگر تمام این زنان در یک صحنه مشترک حضور داشتند چه اتفاقی می‌افتاد؟ اگر به جای مواجهه فردی، امکان مواجهه جمعی وجود داشت چه چیزی آشکار می‌شد؟ آیا همبستگی میان آن‌ها شکل می‌گرفت؟ یا رقابت، حسادت و میل به برتری جای آن را می‌گرفت؟ و آیا در آن صورت اقتدار مرد همچنان پابرجا می‌ماند؟

شاید یکی از هوشمندانه‌ترین تصمیم‌های فیلم همین باشد که هر فرد را جداگانه در برابر قدرت قرار می‌دهد. زیرا قدرت اغلب زمانی بیشترین اثر خود را دارد که انسان‌ها را از یکدیگر جدا نگه دارد.

بزرگ‌ترین چالش فیلم برای من این بود که مدام مرا میان دو قضاوت متضاد سرگردان می‌کرد. هر بار که مطمئن می‌شدم مرد پشت دوربین در حال سوءاستفاده از قدرت خود است، فیلم مرا متوقف می‌کرد و این سؤال را پیش می‌کشید که نکند او صرفاً در حال بازی گرفتن باشد. و هر بار که می‌خواستم رفتار او را به حساب روشی افراطی برای رسیدن به اجرای بهتر بگذارم، فیلم دوباره مرا به سمت قضاوتی کاملاً متفاوت هل می‌داد. این رفت‌وآمد تا پایان فیلم ادامه پیدا کرد.

در نهایت، آنچه بیش از هر چیز در ذهن من باقی خواهد ماند، قدرت کارگردانی مهرنوش علیا است. «هزار و یک فریم» از آن دسته فیلم‌هایی است که ارزش چندباره دیده شدن دارند. هر بار که به فیلم بازگردیم، شخصیت‌ها را از زاویه‌ای تازه خواهیم خواند. هر بار سکوت‌ها معنایی تازه پیدا می‌کنند و هر بار قضاوت ما درباره آدم‌ها تغییر می‌کند.

اوج این توانایی را می‌توان در پایان‌بندی فیلم دید. حرکت دوار دوربین در واپسین لحظات فیلم برای من یادآور مواجهه سینما با زمان بود؛ گویی دوربین بر گرداب خاطره، قدرت، تردید و گذشته می‌چرخد و از دل این حرکت معنایی قطعی بیرون نمی‌آورد.

قفل بودن در، در پایان فیلم، پایان تنش نیست. آغاز آن است. انگار تمام آنچه دیده‌ایم فقط مقدمه‌ای بر بحرانی بزرگ‌تر بوده است. فیلم تمام می‌شود، اما اضطراب آن باقی می‌ماند.

و اینجا دوباره انتخاب فرم و تدوین دقیق با ورود موسیقی کامل می‌شود. تقریباً در تمام طول فیلم موسیقی پررنگی شنیده نمی‌شود و ما تنها با صداها، سکوت‌ها، اعتراف‌ها و تنش میان شخصیت‌ها زندگی می‌کنیم. برای همین ورود ناگهانی موسیقی در پایان تأثیری کاملاً متفاوت پیدا می‌کند. این مهم نیست این قطعه به چه فیلمی ارجاع می‌دهد یا چه جایگاهی در تاریخ سینما دارد. آنچه اهمیت دارد لحظه ورود آن است. درست زمانی که تصور می‌کنیم فیلم به پایان رسیده، موسیقی آغاز می‌شود. انگار تا آن لحظه در یک اتاق بازجویی حضور داشته‌ایم و ناگهان وارد قلمرو دیگری می‌شویم. برای من «هزار و یک فریم» دقیقاً از همان لحظه آغاز می‌شود؛ جایی که فیلم تمام می‌شود اما تردید شروع می‌شود.

شاید بزرگ‌ترین موفقیت «هزار و یک فریم» همین باشد که هنوز نمی‌توانم با اطمینان به این پرسش پاسخ دهم: آیا آنچه دیدم نمایشی از قدرت مردی بود که از جایگاه خود برای کنترل و تسلط بر زن استفاده می‌کرد؟ یا نمایشی از قدرت مهرنوش علیا در هدایت بازیگرانی که توانستند چنین اجراهای پیچیده، دردناک و باورپذیری را خلق کنند؟


هرچه بیشتر به فیلم فکر می‌کنم، این دو از یکدیگر جدا نمی‌شوند. و شاید دقیقاً به همین دلیل است که فیلم تمام می‌شود، اما تردید آن در ذهن باقی می‌ماند.

 
 
 

Comments


bottom of page