top of page

تنی که باید تاوان تاریخ را بدهد

Writer: Narges Samadi
Narges Samadi
4 days ago
12 min read

Updated: 8 hours ago

زن ناشناس

ساخته‌ی می ال‌توخی

برنده‌ی شیر طلایی جشنواره‌ی فیلم ونیز ۲۰۲۶

جشنواره‌ی فیلم تورنتو ۲۰۲۶

بدنی که باید تاوان تاریخ را بدهد



هشتاد سال از پایان جنگ جهانی دوم گذشته است و سینما بارها به نازیسم، اشغال، اردوگاه‌ها، کشتار، آوارگی و بزرگ‌ترین فجایع آن دوران بازگشته است. با این حال، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های Woman Unknown برای من این است که می ال‌توخی، هشتاد سال بعد، هنوز زاویه‌ای برای نگاه کردن به پساجنگ پیدا می‌کند که نه تکرار روایت‌های تثبیت‌شده، بلکه بازگشت به بخشی کمتر دیده‌شده از تاریخ است؛ بخشی که نه در میدان نبرد، بلکه در بدن، خانه، طبقه، حافظه، سکوت و روابط روزمره‌ی آدم‌های عادی باقی مانده است.

این فیلم بیش از آن‌که درباره‌ی پایان جنگ باشد، درباره‌ی چیزی است که پس از پایان رسمی جنگ تمام نمی‌شود. سربازها رفته‌اند، پرچم‌ها عوض شده‌اند و خیابان‌ها آرام گرفته‌اند، اما اشغال هنوز می‌تواند در بدن یک زن ادامه داشته باشد. قدرت فیلم پیش از هر چیز در همین انتخاب فیلمنامه و سپس در اعتماد کارگردان به زبان سینماست. ال‌توخی به جای آن‌که تاریخ را توضیح دهد، آن را در معماری، اشیا، بدن‌ها، فاصله‌ها، لباس‌ها و سکوت‌ها رسوب می‌دهد. فیلم با کمترین اطلاعات ممکن پیش می‌رود، اما این کم‌گویی به معنای فقدان معنا نیست؛ برعکس، هرچه عناصر توضیحی کمتر می‌شوند، وزن جزئیات بیشتر می‌شود و تماشاگر ناچار است خودِ تصویر را بخواند.


این زبان از همان آغاز فیلم شکل می‌گیرد. نخستین نماها به معماری بیرونی ساختمانی بلند و سخت، یک اثر هنری روی دیوار، پیانویی در مرکز اتاق و لباس سفید آویزان در فضایی تقریباً خالی اختصاص دارند. فرم سرد و صلب ساختمان، با خطوط مستقیم و حجمی سنگین، برای من یادآور معماری نهادی و اقتدارگرای اروپای دوران نازی است؛ معماری‌ای که حسی از نظم، کنترل و قدرت را پیش از ورود هر انسانی به قاب ایجاد می‌کند. در فیلمی که قرار است درباره‌ی آنچه پس از اشغال در بدن‌ها باقی مانده حرف بزند، همین نخستین تصویر گویی از ابتدا سایه‌ی تاریخ را بر خانه می‌اندازد.

پیش از آن‌که شخصیت‌ها چیزی درباره‌ی خود بگویند، همین عناصر جهان فیلم را تعریف می‌کنند. خانه مرفه، منظم و کنترل‌شده است، اما چیزی در آن متوقف مانده است. اثر هنری، پیانو و لباس سفید فقط نشانه‌های ثروت نیستند؛ بقایای حضور زنی‌اند که دیگر در خانه نیست، اما غیبتش هنوز معماری عاطفی خانه را شکل می‌دهد.


برای من، Woman Unknown در اصل فیلم چهار زن است؛ چهار زنی که به‌تدریج به دو جفت آینه تبدیل می‌شوند. در خط اصلی روایت، ماری و زن همسایه را داریم؛ دو زن با دو موقعیت اجتماعی متفاوت، دو گذشته‌ی مبهم و دو راه متفاوت برای عبور از دوران اشغال. در کنار آن‌ها، دو زن ناشناس نیز حضور دارند که در فضای عمومی پساجنگ، موهایشان در برابر جمعیت بریده می‌شود. این دو زن فقط بازسازی یک مجازات تاریخی نیستند؛ هرکدام به شکلی تصویر بیرونی یکی از دو زن اصلی فیلم‌اند.


زن نخست که ماری او را در خیابان می‌بیند، تقلا می‌کند، فریاد می‌زند، می‌خواهد فرار کند و نمی‌خواهد اجازه دهد جامعه حکمش را روی بدنش بنویسد. اما نمی‌تواند. دست‌ها او را نگه می‌دارند و موهایش بریده می‌شود. وحشت ماری هنگام تماشای این صحنه فقط واکنش به مجازات زن دیگری نیست؛ او سرنوشت احتمالی خودش را می‌بیند. زنی که با یک نشانه، یک شایعه یا یک افشا می‌تواند ناگهان از زندگی عادی بیرون کشیده شود و بدنش به سند گناه تبدیل شود.


زن دوم که بعدتر موهایش بریده می‌شود، رفتار دیگری دارد. کمتر تقلا می‌کند و بیشتر می‌ایستد. در آغاز با قدرت خودش را نگه می‌دارد، چند لحظه می‌شکند، اشک می‌ریزد و دوباره قامتش را جمع می‌کند. مهم‌تر از همه، این بار صحنه طولانی‌تر است. قیچی بارها بازمی‌گردد و مجازات کش می‌آید. برای من این زن دوم، تصویر نمادین زن همسایه است؛ نه به این معنا که فیلم از نظر روایی این دو را یکی می‌داند، بلکه تدوین، بدن و جایگاه سکانس این امکان را می‌دهد که آن‌ها را روی هم قرار دهیم. زن نخست شبیه ماری است: هراسان، در حال فرار، در تلاش برای بقا. زن دوم شبیه زن همسایه است: مقاوم‌تر، دیرتر شکسته‌شده و برخوردارتر از امکان پنهان کردن گذشته.


از این منظر، چهار زن به دو آینه تبدیل می‌شوند.

اینجا یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های فرمی فیلم آشکار می‌شود: ال‌توخی در بسیاری از نقاط، تاریخ را با چند تصویر کوتاه و چند کات فشرده می‌کند، اما مجازات زن را طولانی می‌کند. ترور پزشک با تصاویری کوتاه از فضایی به‌هم‌ریخته و کات‌هایی که روی هم سایه می‌اندازند می‌گذرد؛ لحظه‌ای در بار پس از جنگ می‌تواند در چند حرکت و نگاه تغییر یک دوره را ثبت کند؛ سکانس پرچم دانمارک نیز با فشردگی، عبور از اشغال به «آزادی» را نشان می‌دهد. در هر سه مورد، زمان در تصاویر روی‌هم‌افتاده فشرده می‌شود، اما وقتی نوبت به بریدن موهای زن می‌رسد، زمان کش می‌آید.

گویی تاریخ می‌تواند در چند ثانیه جلو برود، اما تحقیر بدن زن باید به تمامی دیده شود.


رابطه‌ی ماری و زن همسایه یکی از پیچیده‌ترین لایه‌های فیلم است. هر دو یکدیگر را می‌خوانند و هر دو می‌فهمند زن مقابل چیزی دارد که نمی‌خواهد آشکار شود، اما شرایطشان برابر نیست. ماری تقریباً تمام گذشته‌اش را باید حذف کند تا بتواند در زندگی تازه باقی بماند. زن همسایه، نویسنده، مادر و برخوردار از جایگاه اجتماعی و مالی بالاتر، امکان بیشتری برای سکوت دارد. خانه، رفاه، سیگار، شامپاین و جزئیات سبک زندگی او برای ماری بی‌معنا نیستند. ماری این جهان را می‌شناسد و نشانه‌هایش را می‌خواند.

فیلم تمام حقیقت زن همسایه را توضیح نمی‌دهد و همین ابهام اهمیت دارد. مسئله این نیست که بتوانیم پرونده‌ی او را کامل کنیم، بلکه این است که ماری به‌تدریج روایتی درباره‌ی او می‌سازد؛ روایتی که در آن زن مقابل نیز کاملاً بیرون از جهان اشغال نبوده است.


تفاوت اصلی این دو زن در طبقه‌ی اجتماعی آن‌هاست. اگر هر دو گذشته‌ای دارند که باید پنهان شود، یکی توانسته آن را پشت خانه، پول، تحصیلات و موقعیت اجتماعی حفظ کند و دیگری هزینه‌ی همان گذشته را روی بدنش پرداخت کرده است. اینجاست که فیلم یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های پساجنگ را آشکار می‌کند. مرد کارخانه‌دار می‌تواند همکاری اقتصادی خود با آلمانی‌ها را به زبان تجارت، ضرورت و حفظ کارخانه توضیح دهد، اما تماس زن با همان نیروی اشغالگر می‌تواند به ننگی تبدیل شود که باید روی بدن ثبت شود.

مرد کارخانه‌اش را حفظ می‌کند؛ زن موهایش را از دست می‌دهد. یکی گذشته‌اش را در حساب‌ها پنهان می‌کند؛ دیگری باید آن را روی سر، پوست و بدنش حمل کند.


این منطق مالکیت بر بدن زن فقط به جامعه یا نیروهای پیروز پس از جنگ محدود نمی‌ماند. دوست‌پسر سابق ماری نیز هنوز نسبت به بدن او نوعی حق برای خود قائل است. حتی شرط دور ماندن دوباره از زندگی ماری را با مطالبه‌ای از همان بدن همراه می‌کند: «آنچه را به آلمانی‌ها دادی، به من بده.»


برای من، این یکی از بی‌رحمانه‌ترین جمله‌های فیلم است. بدن ماری در این جمله به چیزی قابل مطالبه، مقایسه و بازپس‌گیری تبدیل می‌شود. نیروی اشغالگر، عاشق سابق، مردی که اکنون می‌خواهد با او زندگی کند و جامعه‌ای که می‌تواند همان بدن را در خیابان مجازات کند، هرکدام به شکلی می‌خواهند حقی بر آن تعریف کنند.

بدن ماری به میدان جنگ مردها تبدیل شده است؛ میدانی که اشغال، میل، مالکیت، شرم و انتقام هرکدام می‌خواهند نشانی بر آن باقی بگذارند. جنگ رسمی تمام شده، اما منطق تصاحب هنوز ادامه دارد.

ماری هرجا خطر را حس می‌کند، می‌داند دقیقاً چه روایتی را باید در چند کلمه بسازد. فیلمنامه با حداقل کلام و اطلاعات، بیشترین اثر را می‌گذارد. ماری شخصیتی نیست که بتوان او را در دوگانه‌ی ساده‌ی قربانی یا مجرم قرار داد. او زخمی است، اما منفعل نیست؛ آسیب دیده، اما برای بقا می‌تواند به دیگران نیز آسیب بزند. همین پیچیدگی اخلاقی یکی از نقاط قوت فیلم است.


خشم فیلم نیز دائماً درباره‌ی خودش حرف نمی‌زند. در خانه، لباس، میز شام، درها، راهروها، نگاه‌ها و کنترل بدن شخصیت‌ها ساخته می‌شود. خشم در سینما لازم نیست دائماً فریاد بزند تا وجود داشته باشد.

ماری باهوش است و در کلامش نوعی کنترل عجیب در کم‌گویی نهفته است؛ انگار سال‌ها در سکوت، پاسخ‌ها و سناریوهای ممکن را در ذهنش نوشته و حالا، قطره‌قطره و بدون توضیح اضافه، آن‌ها را اجرا می‌کند. او نه فقط بر زبان، بلکه بر بدن، صورت، نگاه و واکنش‌هایش نیز کنترل دارد. همین خویشتن‌داری او را از تصویر آشنای یک زن آسیب‌دیده جدا می‌کند. زخمش به انفعال تبدیل نشده؛ به نوعی آمادگی دائمی برای بقا بدل شده است. انگار جنگیدن در پوست و گوشت او نهادینه شده و بدنش گاهی پیش از ذهنش خطر را تشخیص می‌دهد.


اما بدن ماری چیزی را پنهان نمی‌کند که زبانش قادر به پنهان کردن آن است. نحوه‌ی راه رفتن، لباس پوشیدن، شستن بدن، انقباض‌های ناگهانی و احتیاط در حرکت، بدن او را به نوعی آرشیو جنگ تبدیل می‌کنند. درد او موضعی نیست؛ انگار خشم، تحقیر، رابطه‌ی جنسی اجباری، بارداری، زایمان دشوار، فقدان و سال‌هایی که مجبور بوده برای زنده ماندن خودش را جمع کند، در بدنش باقی مانده‌اند.

او می‌تواند گذشته را از زبانش حذف کند، اما بدنش هنوز آن را به خاطر می‌آورد.


مورفین نیز جزئی از همین منطق است. سه سال دریافت مورفین برای من یک نکته‌ی فرعی پزشکی نیست؛ نشان می‌دهد بدن ماری نیز به این زندگی تازه وابسته شده است. او فقط به خانه و امنیت مالی احتیاج ندارد، بلکه به چیزی نیاز دارد که درد بدنش را قابل تحمل کند. پزشک پیشین ظاهراً نیازی نمی‌دیده هر بار او را وادار به شرح‌حال طولانی یا معاینه‌ی دوباره کند. ماری می‌آمد، مورفین می‌گرفت و می‌رفت.

بعضی دردها پیش از آن‌که بیمار درباره‌شان حرف بزند، در صورت، نگاه، راه رفتن و انقباض بدن خوانده می‌شوند. انگار پزشک چیزی را در ماری فهمیده بود که احتیاج به توضیح نداشت. درد او یک علامت موضعی نبود؛ تمام بدنش آن را حمل می‌کرد.


وقتی همان پزشک کشته می‌شود، فیلم مرگ او را نیز با همان زبان فشرده نشان می‌دهد؛ چند تصویر، فضایی به‌هم‌ریخته، صندلی‌هایی که نظمشان شکسته و تمام. حذف این پزشک برای ماری فقط حذف یک شخصیت فرعی نیست؛ از دست رفتن یکی از معدود کسانی است که درد او را بدون قضاوت دیده بود. جنگ فقط با گلوله، اعدام و ویرانی آسیب نمی‌زند؛ گاهی پزشکی را حذف می‌کند و سال‌ها بعد، درد بیماری که او آرام می‌کرد هنوز باقی است.


ماری در تمام این مدت در حال ساختن هویت تازه‌ای برای خود است. او فقط نمی‌خواهد زنده بماند؛ می‌خواهد دیگر آن زن قبلی نباشد. نمی‌خواهد کارگر باشد، نمی‌خواهد کسی باشد که همیشه دستور می‌گیرد؛ می‌خواهد کسی باشد که دستور می‌دهد. به همین دلیل، حتی لحظه‌ای که درباره‌ی صبحانه‌اش دستور تازه‌ای می‌دهد، برای من اهمیتی فراتر از یک اتفاق روزمره دارد. او دارد جایگاه جدیدش را امتحان می‌کند. خانه، لباس، تخت، مرد، خدمتکار، غذا و نظم، همه بخشی از هویتی هستند که می‌خواهد بسازد.


اما لباس خدمتکاری نیز گاه برای او به نوعی پناهگاه تبدیل می‌شود. همان هویتی که می‌خواهد پشت سر بگذارد، در لحظه‌ی خطر می‌تواند دوباره به پوشش و حفاظ بدل شود. ماری می‌خواهد از طبقه‌ی سابقش جدا شود، اما هنوز می‌داند چگونه در آن هویت پنهان شود. حتی هویت اجتماعی در فیلم چیزی ثابت نیست؛ لباسی است که می‌توان برای بقا پوشید یا کنار گذاشت.


همین مسئله درباره‌ی حافظه نیز صادق است. ماری برای زنده ماندن فقط گذشته را پنهان نمی‌کند؛ فراموشی را به روش زندگی تبدیل کرده است. وقتی به دختر کوچک می‌گوید روی بعضی فکرها «پرده بکشد»، در ظاهر توصیه‌ای برای آرام کردن یک کودک است، اما در واقع دارد مکانیسم بقای خودش را به نسل بعد منتقل می‌کند: اگر چیزی بیش از حد دردناک است، آن را پشت پرده ببر. نبین. فکر نکن. ادامه بده.

اما فیلم دائماً نشان می‌دهد که پرده کشیدن به معنای ناپدید شدن نیست.


معماری فیلم نیز همین را بازتاب می‌دهد. راهروها، درها و شیشه‌ها فقط عناصر طراحی صحنه نیستند. ماری بارها پشت شیشه، در قاب‌های بسته یا در فضاهایی دیده می‌شود که حضورش را نیمه‌پنهان می‌کنند. شیشه‌های مات اجازه می‌دهند بدن دیده شود، اما هویت کامل نشود. او هم حضور دارد و هم محو شده است. این کیفیت بصری به عنوان فیلم نیز نزدیک می‌شود: زنی که هست، اما هویتش باید نامعلوم بماند.


در مقابل، هرجا آینه یا سطح شفاف‌تری وارد می‌شود، پرسش هویت مستقیم‌تر می‌شود. در پایان، این تضاد میان شیشه‌ی مات و تصویر روشن‌تر آینه اهمیت خاصی پیدا می‌کند؛ گویی فیلم پس از ساعت‌ها پنهان کردن ماری پشت سطوح نیمه‌شفاف، او را مجبور می‌کند برای لحظه‌ای با تصویری واضح‌تر از خودش روبه‌رو شود.


علامت SS روی در یکی از دقیق‌ترین ابزارهای فیلمنامه برای آشکار کردن رابطه‌ی ماری و زن همسایه است. از همان لحظه، این علامت به چیزی تبدیل می‌شود که هر دو می‌خواهند از خودشان دور کنند. در گفت‌وگویی کوتاه، ماری احتمال اشتباه را مطرح می‌کند و از «زن» حرف می‌زند. زن همسایه بلافاصله پاسخ می‌دهد که او نگفته «زن» و شاید منظورشان مرد بوده است.


همین‌جا ماری به تزلزل موقعیت نامزد کارخانه‌دارش فکر می‌کند و تقریباً بلافاصله روایتی می‌یابد که در سکانس بعدی برای سرخدمتکار بازگو می‌کند؛ آن‌قدر مسلط و دقیق که انگار سال‌هاست این واقعیت را می‌داند. همین جمله‌ی کوتاه کافی است تا ساختار پنهان رابطه آشکار شود. ماری ناخواسته چیزی را لو داده و زن همسایه آن را فهمیده است. ماری نیز در همان لحظه می‌فهمد که هدف اصلی زن همسایه، خودِ اوست.

از اینجا به بعد، SS دیگر فقط علامتی روی در نیست؛ میان این دو زن قرار گرفته است.


در واقع، SS آغاز یک دوئل است؛ دوئلی میان دو زن ناشناس.

زن همسایه باهوش، تحصیل‌کرده و از نظر اجتماعی قدرتمندتر است و به نظر می‌رسد تصور می‌کند کنترل موقعیت را در دست دارد. اما چیزی را درباره‌ی ماری دست‌کم می‌گیرد: هوش بقا.


ماری در کسری از ثانیه موقعیت را می‌خواند، روایت را از دست زن دیگر می‌گیرد، جهت اتهام را تغییر می‌دهد و پیش از آن‌که خودش قربانی علامت روی در شود، زن دیگری را جای خودش قرار می‌دهد. این یکی از قوی‌ترین لحظات فیلمنامه است، زیرا نشان می‌دهد جنگ فقط بدن ماری را زخمی نکرده؛ سرعت فکر کردن او را نیز تغییر داده است. او آموخته در خطر پیش از دیگری تصمیم بگیرد، پیش از آن‌که دیگری داستان تو را تعریف کند، داستان او را بسازی، و پیش از آن‌که تو انتخاب شوی، کسی دیگر را انتخاب کنی.

جنگ تمام شده، اما منطق جنگ هنوز در او زنده است.


در این تصمیم فقط ترس نیست؛ خشم طبقاتی نیز وجود دارد. زن همسایه برای ماری فقط یک تهدید نیست، بلکه تصویری است از زنی که توانسته از همان گذشته به شکلی امن‌تر عبور کند. پول بیشتری داشته، امنیت بیشتری داشته، خانه‌ای بهتر داشته و گذشته‌اش فرصت بیشتری برای پنهان ماندن پیدا کرده است.

شاید در عمیق‌ترین بخش ذهن ماری این پرسش وجود داشته باشد که چرا فقط او باید تاوان بدهد و چرا گذشته‌ی او باید در بدنش باقی بماند، در حالی که گذشته‌ی زن دیگر می‌تواند پشت دیوارهای خانه‌ای زیبا محفوظ بماند.


از این منظر، کاری که ماری انجام می‌دهد فقط دفاع از خود نیست؛ انتقال خشونت است. خشونتی که از جنگ آمده، از تفاوت طبقاتی عبور کرده و اکنون از یک زن به زن دیگر منتقل می‌شود.

پس از خبر مرگ زن همسایه، زبان بصری فیلم برای من به اوج می‌رسد. نخستین واکنش ماری فکر کردن به کودک زن است. پیشنهاد می‌دهد شاید آن‌ها بتوانند کودک را بگیرند و بزرگ کنند. این فقط یک واکنش مادرانه نیست؛ نوعی تلاش برای جبران است. انگار ذهن ماری می‌خواهد میان چیزی که گرفته و چیزی که می‌تواند پس بدهد تعادلی ایجاد کند. اگر مادر از میان رفته، شاید بتوان کودک را حفظ کرد.


اما فیلم اجازه نمی‌دهد این حساب اخلاقی به همین سادگی بسته شود. دوربین جایش را عوض می‌کند و انگار از خانه‌ی زن مرده، از پشت پنجره‌ها و چند لایه شیشه، ماری را نگاه می‌کند. این یکی از زیباترین تصمیم‌های سینماتوگرافیک فیلم است. ناگهان حس می‌کنیم زن مرده هنوز حضور دارد، یا شاید وجدان ماری جای او ایستاده است.


ماری در خانه حرکت می‌کند، چراغ‌ها را خاموش می‌کند، لباس خوابش را می‌پوشد و مورفینش را استفاده می‌کند؛ رفتارهایی کاملاً معمولی، اما دیگر هیچ‌چیز معمولی نیست، چون زاویه‌ی دید تغییر کرده است. از جایی نگاه می‌کنیم که دیگر خالی شده؛ از خانه‌ی زنی که دیگر وجود ندارد.

بعد فیلم وارد صحنه‌ی هم‌خوابگی ماری و نامزدش می‌شود. او چنان درگیر نگاه به آن سوی پنجره است که درد جسمانی‌اش برای لحظه‌ای به حاشیه می‌رود؛ چهره‌اش تقریباً به مجسمه‌ای یخ‌زده تبدیل شده است. سکس هم نمی‌تواند او را از زن مرده جدا کند. حرکت تخت را حس می‌کنیم، بدن ماری در اکنون است، اما صورت و نگاهش همچنان به سمت همان دیوار و همان فضای بیرونی مانده است. کنار مردی است که بخشی از هویت تازه‌ی اوست، در خانه‌ای که برای حفظش جنگیده، اما حتی در خصوصی‌ترین لحظه‌ی بدنش، گذشته از پشت دیوار نگاهش می‌کند.


سپس، یکی از قدرتمندترین سکانس‌های فیلم ، سکانس پرفورمنسی قوی در کوتاه کردن مو و قیچی.

حرکت تخت، صدای بدن‌ها و صدای قیچی در تدوین و طراحی صدا به یکدیگر نزدیک می‌شوند. سکس، گناه، تحقیر و مجازات دیگر به چهار تجربه‌ی جدا تعلق ندارند؛ روی یک سطح حسی قرار می‌گیرند. فیلم پیش‌تر تاریخ را فشرده کرده بود، اما حالا مجازات زن را کش می‌دهد.

کات به زن دوم؛ به موهایی که این بار طولانی‌تر بریده می‌شوند، به زنی که مدت بیشتری خودش را نگه می‌دارد، چند بار می‌شکند، اشک می‌ریزد و دوباره خودش را جمع می‌کند. برای من این زن دوم، تصویر نمادین زن همسایه است. گویی ذهن ماری برای تحمل آنچه کرده، مجازاتی را که خودش زمانی از آن وحشت داشته، حالا بر زن دیگر تصور می‌کند: او هم باید سهمی از این مجازات می‌داشت؛ او هم چیزی را پنهان کرده بود؛ او هم کاملاً بیرون از این تاریخ نبود.

شاید این حقیقت نباشد، اما شاید حقیقتی باشد که ماری برای ادامه‌ی زندگی به آن احتیاج دارد.


تمام این‌ها در فیلمی رخ می‌دهد که تقریباً همه‌چیز را به حداقل رسانده است. دیالوگ‌ها محدودند، لباس‌ها اندک‌اند، اشیا کم‌اند، اطلاعات نیمه‌پنهان‌اند و طراحی صحنه به‌شدت کنترل‌شده است. با این حال، این حداقل‌گرایی به معنای تهی کردن جهان فیلم نیست. برعکس، هر عنصر باقی‌مانده چند برابر وزن پیدا می‌کند. یک پیانو، یک لباس سفید در اتاق خالی، یک شیشه‌ی مورفین، یک بشقاب صبحانه، یک پنجره، یک قیچی، یک لباس خدمتکاری و یک علامت روی در، هرکدام بخشی از تاریخ و شخصیت را حمل می‌کنند.

این برای من قدرت واقعی زبان سینماست.


ال‌توخی یکی از عظیم‌ترین زخم‌های قرن بیستم را با کوچک‌ترین عناصر ممکن روایت می‌کند. تاریخ را فریاد نمی‌زند؛ آن را در سکوت، در بدن و در فاصله‌ی میان دو خانه قرار می‌دهد تا تماشاگر مجبور شود آن را ببیند.

در نهایت، عنوان Woman Unknown نیز از همین منظر گسترده‌تر می‌شود. زن ناشناس کدام است؟ ماری؟ زن همسایه؟ زن نخست که موهایش در خیابان بریده می‌شود؟ یا زن دوم که تا آخرین لحظه ایستاده است؟

شاید همه‌ی آن‌ها.

زنانی که نامشان در تاریخ ثبت نشده، اما تاریخ روی بدنشان ثبت شده است. زن ناشناس شاید زنی باشد که حتی پیش از آن‌که شناخته شود، محکوم شده است.

و شاید مرد و ماری نیز دو پاسخ متفاوت به یک زخم باشند. مرد برای فرار از فقدان، بخشی از گذشته را حفظ می‌کند و بخشی را برای دخترش بازنویسی می‌کند. ماری برای فرار از درد، گذشته‌ی خودش را حذف می‌کند و هویتی تازه می‌سازد. یکی خانه را هم‌زمان به محل حفظ فقدان و بازسازی حافظه تبدیل می‌کند و دیگری می‌خواهد همان خانه را به محل تولد دوباره‌ی خودش بدل کند.

اما هیچ‌کدام واقعاً آزاد نیستند. گذشته، چه آن را حفظ کنی، چه بازنویسی‌اش کنی و چه بخواهی پاکش کنی، راهی برای بازگشت پیدا می‌کند؛ در لباس سفیدی که حتی خیاط آن را برای بدن تازه کوتاه کرده است، در یک چهره‌ی مشابه، در یک شیشه‌ی مورفین، در لباس خدمتکاری، در نگاه از پشت شیشه، در حرکت تخت، در صدای قیچی و در بدنی که هنوز به یاد دارد.

Woman Unknown 

برای من فیلمی درباره‌ی پایان جنگ نیست، بلکه درباره‌ی ادامه‌ی آن است؛ درباره‌ی لحظه‌ای که سربازها رفته‌اند، پرچم‌ها عوض شده‌اند، خیابان‌ها آرام شده‌اند، آدم‌ها ازدواج می‌کنند، خانه می‌سازند و زندگی از بیرون به حالت عادی برمی‌گردد، اما در بعضی بدن‌ها هنوز جنگ ادامه دارد.

تاریخ گفته است تمام شده.

بدن هنوز باور نکرده است.

 
 
bottom of page