
از بازی تا تدوین
- Narges Samadi

- May 17
- 8 min read
Updated: May 19
𝚁𝚎𝚑𝚎𝚛𝚜𝚊𝚕𝚜 𝙵𝚘𝚛 𝙰 𝚁𝚎𝚟𝚘𝚕𝚞𝚝𝚒𝚘𝚗
𝚋𝚢 𝙿𝚎𝚐𝚊𝚑 𝙰𝚑𝚊𝚗𝚐𝚊𝚛𝚊𝚗𝚒
𝙲𝚊𝚗𝚗𝚎𝚜 𝟸𝟶𝟸𝟼
فیلم «تمرینهایی برای یک انقلاب» برای من فقط تماشای یک فیلم نبود؛ تمرینِ نوشتن بود . در واقع فیلم تدوین و صداگذاری مسلط بر روی آرشیوهای شخصی و فوتیجهای خانوادگی بود که به همراه ویدیو هایی از اتفاقات سالها فشار و کشتار و جنگ در ایران به یک مستند تر و تمیز تبدیل شده بود. گرچه از نظر سینمایی جایگاه فیلم بلند حرفه ای را نداشت و میتوانست حتی پادکستی شود که هر ایرانی با شنیدنش خود تصویری مشابه از زندگی اش را به یاد بیاورد و احتمالا چیز زیادی از دست نمیرفت !
فیلم با نشان دادن صحنه های از عروسی کارگردان و کودکش ، دیگر جایی برای شک نزاشت که این فیلم یک خانه تکانی و آرشیو کردن پرونده های شخصی برای روزی روزگاری در لندن شد و برای همین نوشته ای که میخوانید هم نگاهی شخصی است !
میشود گفت هر کسی میتواند بر این فیلم نقدی بنویسد و تحلیلی کند . به علم سینما نیازی نیست ! همین که ایرانی باشی و در ایران زندگی کرده باشی کافی است .
راستش را بخواهید اگر من هم دوربین داشتم و تدوین بلد بودم شاید تمام داستانهایی را که همزمان با قصهگویی پگاه در ذهنم زنده میشد میساختم. سالهاست این داستانها را مثل نوار کاستی همراه دارم و برای خودم زمزمه میکنم، فقط از ترس اینکه حافظهی گنجشکیام روزی آرشیوهای کهنهی ذهنم را پاک نکند.
به پگاه غبطه خوردم. نه از روی حسادت، بلکه از سرِ حسرت. حسرتِ داشتن تصویر. حسرتِ ثبت شدن. حسرتِ اینکه کسی در خانوادهات دوربین هشتمیلیمتری داشته باشد و بتواند کودکی، انقلاب، عشق، جنگ و ترس را ثبت کند. من حتی یک تصویر متحرک کوتاه از کودکیام ندارم. فقط یک عکس ششماهگی و یک عکس پنجسالگی. آنقدر کم که گاهی شک میکردم نکند من را از پرورشگاه آورده باشند.
فیلم پگاه برای من مدام تبدیل میشد به دری که حافظه را باز میکند. جایی که از انقلاب و خمینی گفت، پدرم یادم آمد که از انقلاب بیزار بود. نه چون عاشق شاه بود، برعکس، خودش زندانی شجاعت و مبارزاتش بود.
انقلاب که شد ما در کردستان زندگی میکردیم، در واقع ، میان گلولههای دو طرف گیر افتاده بودیم .
سنندج سقوط میکرد و ما فقط میخواستیم زنده بمانیم.
چند سال گذشت و جنگ شد. خمینی فرمان جهاد داد و برادر شاگرداول من، فقط به خاطر بودن یه عالمه زندانی سیاسی در فامیل با رتبه خوب کنکور در دانشگاه رد شد و ، سرباز جبهه شد. یک سربازی اجباری ! او که در خط مقدم جبهه و در انواع عملیات با اسم های عربی حضور داشت ، مجروح شد ، شیمیایی شد ، ترکش خورد و هنوز هم هنوزه ، ترکش را به یادگار در پایش دارد .
خواهر کوچک دوازده ساله او من بودم که هر شب از ترس شنیدن اسم برادرش در لیست شهدا خوابش نمیبرد. سی ماه در خط مقدم بود. یکییکدانهی خانواده. پسری که فقط درس خوانده بود. وقتی پگاه از نامههای پدرش حرف زد، من هایهای گریه کردم. چون ناگهان یاد صندوقچهی نامههای برادرم افتادم؛ نامههایی که بعد از مرگ مادرم پیدا کردم و حالا کار هر شبم این شده که آنها را بو کنم. بوی جنگ میدهند. بوی ترس. بوی تنهاییِ پسری هجدهساله در سنگر. بوی دلتنگی ها و تکرار شمردن هم رزم هایی که شهید میشن … دردناک است که سرباز باشی و در جنگ شاهد مرگ غیر اختیاری هم سنگیری هایت شوی ! مجبور شوی پلاک گردنشان را با خون آغشته شده جدا کنی تا به مادرانشان برسانی ! که بدانند اون جز پودر شده ها و غرق شده ها نبوده !
شاید روزی بتوانم راضی اش کنم داستانهای سی ماه در جنگ و جبهه توی نامه هایش را به تصویر بکشم !
در نامههای برادرم نگرانی بزرگی برای خانواده اش میخواندم. چون همزمان کردستان هم بمباران میشد و او بدون تلفن، بدون اینترنت، بدون هیچ راه ارتباطی در آن زمانها ، زیر آتش توپخانه دشمن نگران زنده بودن همه ما بود. هنوز وقتی نامهها را میخوانم دلم میخواهد فقط یک عکس از سنگرش داشتم. فقط یک تصویر. انگار تمام عمرم عاشق تصویر و دوربین بودم اما سالها گذشت تا حتی از نزدیک دوربین ببینم.
شاید برای همین امروز موزهای از تلفنهای همراه دارم. از وقتی موبایل دوربیندار خریدم، شروع کردم به ثبت کردن همه چیز. وام بانکی گرفتم که تلفن داشته باشم. حافظههای پر از عکس و فیلم جمع کردم. هنوز خیلیهایشان را حتی به هارد منتقل نکردهام چون سالها کامپیوتر نداشتم. من پر از عقدهی ثبت تصویر متحرکم.
آنجا که گفتی پدرشما میخواسته نامهای به خمینی بنویسند قلبم لرزید. من سالها برای آدمهای مهم دنیا نامه نوشتم. در هر سنی بودم حرفهایم را نوشتم تا بالاخره بزرگ شدم و فهمیدم این نامهها حتی به صندوق پستی آنها هم نمیرسد، چه برسد به دست خودشان.
باورکنید هنوز این عادت را دارم!
چند وقت پیش به Joachim Trier نامه نوشتم !
سلام،
ای کاش زیبا بودم… مثل اینگرید برگمان.
ای کاش قد و قامت الفنینگ را در فیلم Sentimental Value داشتم.
ای کاش جوان و بازیگری قدرتمند و مسحورکننده مثل رناته رینسوه بودم.
و ای کاش نروژی یا انگلیسی زبان مادریام بود…
آنوقت در این نامه برایتان مینوشتم که چقدر رؤیای بازی در فیلم بعدی شما را دارم.
نرگس
نامه برگشت خورد. اما مهم نیست. مهم این بود که میخواستم او بداند چقدر شجاعتش در بازی با روان انسانها مرا تکان داده بود.
از دیماه و کشتار دردناک جوانان گفتی،
من آنجا بودم… در تهران ، نه از روی انتخاب یا شجاعت؛ فقط چون دیر رسیده بودم تا آخرین بار با مادرم حرف بزنم و به خاکسپاریاش رسیدم. من شبها در خیابان نبودم چون نه انرژی داشتم نه جرات ! خوش به حالت که با خاتمی و موسوی خوشحال شدی و برایشان به خیابان آمدی ! راستش من هیچ وقت با انقلاب و پیامدهایش کنار نیامدم … چرا که حس میکردم هر روز مرا از رویاهام دور میکند . بدون هیچ پاداشی از ما فقط استفاده مصرفی میکرد … حکومتی که بر روی ضابطه ، پاداش جنگ و مبارزه مردم را سهمیه بندی میکرد … برای من جز تنفر از انواعشان چیزی نداشت …
تهران که رسیدم ، اینترنت قطع شد . پروازها کنسل شد . و من باید خودم را به ساندنس میرساندم؛ اولین تجربهی خبرنگاریام بود و مدتها منتظرش بودم که برسد !
با دلی شکسته و طی کردن راهی بسیار سخت و طولانی به یوتا رسیدم و بیشتر از اینکه بنویسم، فقط با آدمها حرف زدم. آدمهایی که حتی نمیدانستند ایران کجاست اما از نابودیاش حرف میزدند.
راستی یادم رفت بگویم که برادرم بعد از ۳۰ ماه جنگ و درست چند ماه قبل از نوشیدن جام زهر پیروزی خمینی و پایان جنگ ، برای همیشه از ایران رفت … هیچ کس در اطرافیانش در «خارج» نمیدانند اون در جنگ بوده ! حاضر نیست یک کلمه از اون دوران صحبت کند چه برسد که میخواست در ایران بماند و از مزایای جنگجو بودنش استفاده کند ! ما نه قبل انقلاب نه بعد انقلاب ، منتظر فرصت ها نبودیم.
در اپیزود معلم ادبیات باز به تو غبطه خوردم. من شاگرد زرنگی بودم اما هیچوقت هیچ معلمی دست نوازش روی سرم نکشید. برعکس، هرجا معلمی آشنایی با خانوادهام داشت بیشتر تنبیه میشدم. یادم نمیرود روزی را که به معلم کلاس پنجم گفتم تکالیف نوروزیام را ننوشتهام چون رونویسی از کتاب فارسی برایم بیمعنا بود و دستهایم درد میکرد. آن زن تمام خشم دنیا را با سیم سفید بافتهشدهای روی دستهای من خالی کرد.
سالها بعد فهمیدم برادر همان معلم یک هفته قبل اعدام شده بود و او عزاداری پنهان بود، چون اگر مدرسه میدانست حکم اخراجش قطعی بود . حالا که فکر میکنم دلم میخواهد کاش بیشتر من را کتک میزد. کاش فریاد میکشید تا من هم میگفتم ما هر دو عزادار یک عشقیم. ما هر دو زخمیِ انقلابی هستیم که از ما عبور کرد و دردش را در تنمان جا گذاشت.
نوروز همان سال در شمال، اتفاقی پسر هجدهساله ای را دیدم ؛سعید.
او برای مرخصی کوتاهی از زندان آمده بود. و من فقط او را یک روز دیدم ! شاید یک ساعت !
سیزده بدر بود و سعید و چند دختر خاله و پسر دایی از زندان برای عید نوروز به خانه آمده بودند !
آنها همش با هم حرف میزدند و کسی حتی من را که دختر کوچکی بودم نگاه هم نکرد ! من چیزی از سیاست نمیفهمیدم، فقط عاشق صدایش و حرف زدنش شدم. تعطیلات تمام شد و ما از جادههای زیبای چالوس برگشتیم و هنوز به کردستان نرسیده بودیم که سعید اعدام شد. همانجا یکباره بزرگ شدم. هنوز چشمهای سیاهش در ذهنم مانده، اما باز افسوس که نه عکسی هست و نه تصویری.
عشق کشیدنی نیست.
من از خانم شایسته هم باید بگویم؛ معلم کلاس چهارمم. یک روز آرام با همهی ما خداحافظی کرد و به کوهها پناه برد، قبل از اینکه اعدام شود. قبل از اینکه مدیر مدرسه بفهمد او شبها مبارز کوهستان است و روزها به بچهها درس آزادی میدهد. چه خوب که رفت و دل ما فقط دلتنگش شد، نه عزادارش. کاش روزی مثل معلم ادبیات تو به من زنگ بزند و بگوید جایی در گوشهای از دنیا حالش خوب است.
و اما دانشگاه . برای خوشحال کردن پدر و مادرم پزشکی خواندم. آنها عاشق دکتر شدن من بودند. اما دانشگاه برایم بیشتر شبیه زندان بود. تعلیق به خاطر یک عکس بیحجاب سادهترین اتفاقش بود. همان آدمهایی که چند وقت پیش به من میگفتند «بیشرف، چرا با حملهی ترامپ مخالفی؟» همانها من را از موهایم آویزان میکردند و دانشگاه برایم چیزی جز ترس و تحقیر نبود.
وقتی در فیلم از رشید گفتی، قلبم فرو ریخت. افسوس بر تمام رشیدهای ایران.
از کوی دانشگاه جرات حرف زدن ندارم … بگذار در دلم فکر کنم خواب بود …
من پزشک اورژانس و شیفت شب بودم. بارها آدمهایی را دیدم که به قرص برنج پناه برده بودند. هنوز زن بیستوسهسالهای را فراموش نکردهام که با پسر پنجسالهاش آمد اورژانس و گفت:
«خانم دکتر، قرص برنج خوردم ولی پشیمانم… تو را خدا من را نجات بده.»
اما قرص برنج نجات ندارد. آرامآرام همه چیز را از بین میبرد و آدم در کاملترین شکل هوشیاری، مرگ خودش را تماشا میکند. آن زن جلوی چشمهایم از دنیا رفت در حالیکه پسرش به چادر مادرش همچنان چسبیده بود.
من در سالگرد مرگ رشید شما پزشک زندان شدم.
اینجا باید داستان را متوقف کنم. شاید روزی تو یا کارگردانی دیگر این نقد شخصی مرا بخواند و بخواهد باقیاش را بسازد. ولی راستش را بخواهی هنوز شجاعت گفتن همه چیز را ندارم. شاید چون هنوز دلم میخواهد ایران برایم بماند. هنوز امید دارم روزی دوباره به سر مزار پدر و مادرم در کردستان بروم .
پگاه، تو خوشبختی.
خوشبختی که توانستی هر آنچه در دل داری با صدای خودت ثبت کنی. تمام نقد من از غبطه میآید. از حسرتِ تمام داستانهایی که هرگز نوشته نمیشوند، ساخته نمیشوند و هیچوقت فرش قرمز جشنوارهها را نمیبینند.
شش سال پیش پزشکی و ایران را با هم ترک کردم و دوباره در کانادا به دانشگاه رفتم تا سینما بخوانم. حالا هر روز با افتخار به لیسانس سینمایم نگاه میکنم و خیال میکنم شاید روزی فیلم داستانی زندگی ام ساخته شود ! راستش را بخواهی منتقد بودن برای من بیشتر از غبطه خوردن آمده که نمیتوانم فیلم بسازم ! گو اینکه اگر هم میخواستم نه دوربینی داشتم و نه تهیه کننده ای که بخواهد داستانهای زندگی آدمی معمولی در این دنیا را بسازد … فیلم تو هر چند پر از فوتیج هایی تکراری و شعارهایی مشابه فیلم های چند وقت اخیر ایران است ولی یک فرق بزرگ دارد ! آن هم قصه گویی تو بود … حالا که فکر میکنم من اگه قصه گوی فیلم خودم باشم هرگز تمام نمیشود و بعید است جشنواره ای بخواهد حتی فایل بسته فیلم من را ببینید !
خوشحالم نمیتوانند با پست آن را برگرداند … میماند در حافظه جشنواره …
امید آخرین چیزی هست که من از دست میدهم …
شاید یه روزی Toto ی عاشق سینما پیدا شود که قایمکی تمام فایل را ببیند و برای همه بازگو کند .
این هم یک تصور ذهنی از فیلمسازی بود ! جدی نگیرین .



Comments